پارت سی و پنجم :

اشکم جاری شد. مهراد اما انگار به جنون رسیده بود و داشت میکشتش! قلبم هم جوری به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید که انگار هر لحظه ممکن بود از جاش کنده بشه.
مردی که کنارش بود هم سعی داشت جلویش را بگیرد، اما نمی‌توانست.
به‌سختی توانم را جمع کردم. کف دستم رو محکم به دیوار زدم تا بتونم روی پاهام وایسم .
بالاخره به زحمت خودم رو بهش رساندم و با اینکه به شدت میلرزیدم بازویش را گرفتم و گفتم: مهØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    امیدوار بودم با این کار پارسا کلا به حرفاش شک کنه و فک کنه که نکنه درباره مهراد هم گولم زده باشه.. اماا یووک

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    زیاد هم یوک نیست هاا پارت جدید خبرهای جدیدی رو میده

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت عزیزم. ای بابا بیچاره آیدا بااون شرایط چقدر حرصش میدن گناه داره خب نی نی. آقادکترکوتاه بیابیچاره عمدا که نرفته گولش زد اون خیر ندیده

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزدلم آقای دکتر غیرتی شده و طبیعیه🥲🤦‍♀️😅

    ۲ هفته پیش
  • آرتمیس

    0

    مهراد جذاب🎀

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    0

    درسته دل آیدا گرفته از اینکه فک میکنه مهراد بهش خیانت کرده ولی اینجا حق با مهراده، وقتی استراحت مطلقه چرا باید بره بیرون از خونه اونم توی پارتی. هر چقدر هم به پارسا اعتماد داشت نباید باهاش میرفت بیرون

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️